خرید بک لینک
هر سال تابستان همراه بابا با تریلی ماک بیست دنده اش به جان جاده های بیابانی و کش و کوه میزدم سفرهای نه خیلی آسان که آراسته به رنج و سختی اما با تجربه ها و مکاشفات منتهی به آگاهی .رسمشان این است راننده های کامیون که با هم همراه و به اصطلاح همسرویس می شوندهمسرویس ها توقف هایشان با هم است رفتن هایشان هم صبحانه و چای نیمروز و ناهار و شام و شب خوابی را هم با یکدیگر تنظیم می کننددر یکی از همین سفرهای تابستانی با آقا مرتضی یکی از همسرویس های بابا خیلی دوست شدم او هم که مرد کهنه کار جاده بود از عاشق شدنش برایم گفت گفت : یک بار اتوبوسی در بیابان خراب شده بود ماندم تا کمکشان کنم که مسافران عذاب معطلی کمتر بکشند با راننده اتوبوس مشغول شدم هوا هم گرم بود و مسافرهای کلافه از گرما از ماشین پیاده شده بودند حین کار دختری را دیدم با چشمان آبی ، موهایی صاف و بور که آن را از پشت بسته بود صورت روشن و مهتابی داشت و ابروانی که به زیبا ترین شکل چشمانش را دیدنی تر کرده بودپیراهنی گلبهی به تن داشت دستش را عمود چانه کرده بود و از شیشه ی اتوبوس خیره شده بود به عمیق ترین نقطه بیابان چند باری صورتش را دیدم دوست داشتم اتوبوس دیرتر درست بشود و مجال بیشتر دیدنش را داشته باشم بالاخره اتوبوس درست شد ماشین را روشن کردند همه مسافرها خوشحال بودند من اما نه همگی از من تشکر کردند و سوار شدند دختر موقع راه افتادن اتوبوس چشمان ابیش را به من داد و لبخندی که گودال روی لپش را رونمایی کرد و دل مرا به آن چاله انداخت حالا بیست و پنج سال است سفر به سفر اتوبوس به اتوبوس ایستگاه به ایستگاهدنبال آن چشمان آبیم که دلم را غرق خودش کرد اقا مرتضی همان تریلی ایست که برای هر اتوبوسی که می بیند بوق می زند دل می دهیم بی آنک

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 12:29

سوار تاکسی شدم باید سه مسافر دیگر می آمدند تا راه بیفتد خانمی هم سوار شد عقب نشست دو مسافر دیگر کم داشتیم سه مسافر از راه رسیدند مادر و پسر و پدر ، راننده گفت فقط دو نفر جا دارم مردد ماندند راننده گفت بعد از من تاکسی دیگری نمی اید من آخرین ماشین این خطم برای امشب بعد سر خم کرد و از خانمی که عقب نشسته بود خواهش کرد تا سه مسافر که یکیشان پسر بچه ای 10 - 12 ساله کنار او بنشینند خانم با کمی بی میلی پذیرفت میان راه خانم کرایه اش را داد من هم دادم ماندند آن سه نفر پدر از راننده شماره کارت خواست که کرایه را به حسابش بریزد شماره را که داد مرد گفت به حسابتان کرایه سه نفر را واریز کردم راننده گفت باید کرایه دو نفر را بریزید و کرایه یک نفر را به مرد بر گرداند و ادامه داد من خواستم شما معطل نشوید و به مقصد برسید وگرنه باید با همان 4 مسافر راه می افتادم من از راننده تشکر کردم من خطاب به پسر بچه ای که روی پای پدرش نسته بود گفتم می بینی پسرم خوب بودن خیلی سخت نیست می بینی با معرفت زندگی کردن خیلی ساده است می بینی آدم ها چطور به همدیگه به همین سادگی نشون میدن با هم مهربان و دوستند این اقای راننده اگر امشب کرایه 5 نفر را از این مسیر به دست می اورد فقط یک کرایه ی بیشتر کسب کرده بود اما با این کار ببین چقدر به بهایی غیر قابل محاسبه حس خوب به ما داد و حس خوب از ما گرفت خوب باشیم مهربان باشیم همدیگر را دوست داشته باشیم با معرفت و معنا زندگی کنیم خیلی سخت نیست دمت گرم راننده خوب تاکسی درس بزرگی به ما و این پسر بچه دادی ای والله ...

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 12:29

صفحه بندی